خرید بک لینک

و اما 1979 میلادی سال عجیبی بود، انقلابی در ایران که نهایتا شیعی شد و اشغال افغانستان که سرانجامش جهاد اسلامی شد. آغازی بود بر خاتمه و سقوط هر دوی آنها. «بنده خدایی» بود (عبدالله عزّام) که با عزمی راسخ شور جهاد را در افغانستان اشغالی و حومه شعله ور کرد و مریدش، پسر لادن، را مسحور خود کرد و از دیار عرب به سرزمین پشتون ها کشاند و با جهاد آشنا و نمک گیرش کرد. عزّام به اسامه و سرمایه اش امید بست تا جبهه متحد اسلامی شکل دهد، اما تلاشش برای همسو کردن نیروهای مبارز در افغانستان به ثمر نرسید و ناکام رفت. همزمان، «روح خدایی» بود که به خمینی مشهور شد. از پاریس به تهران آمد و امیدها در میان شیعیان و جمع زیادی از ایرانیان زنده کرد، ردای امامت بر تن کرد و می خواست مسیر خاکی تهران به قدس را از جاده کربلا برود ولی نفر و نفس کم آورد و دلگیر شد و سرانجام در جنوب تهران برای همیشه زمینگیر شد.

عبدالله بیش از هر عالم و سخنوری در دنیای عرب توانست اندیشه جهاد اسلامی را بر سر زبانها بیندازد و در دل مومنان وارد کند. فتوایی تاریخی صادر کرد که جهاد علیه شوروی در افغانستان برای مسلمانان واجبیست فردی. «مكتب الخدمات» درست کرد برای سازمان دادن و حمایت از مجاهدان عرب که برای جهاد علیه شوروی خانه به دوش شده بودند. مجله «الجهاد» منتشر میکرد و در آن داستانهای کرامات شهدای مجاهدین افغانستان را می نوشت و اینگونه بود که عشق و شوق شهید شدن را میان مخاطبان سنّی اش پرورش داد و پدر جهاد جهانی نام گرفت. عبدالله یک بسته جامع بود: فلسطینی، شیخ، مجاهد، دکتر دانش آموخته الازهر، خوش سخن و نویسنده پرکار و همراه اخوان المسلمین (زمانی که همه آنها در چشم مردمان ارزشمند بودند).

در سایه سار ظلم: دو نفر، دو کج راهه بی برگشت (متن کامل)

روح الله هم در کار بیداری اسلامی بود و می خواست سیاست ما را عین دیانت ما کند. او نیز چون عبدالله بسته لوکسی محسوب میشد در میان دوست داران دین: عارف بود و فلسفه خوان، آیت بزرگ خدا بود، سیّد بود و شخصیتش کاریزماتیک و پر جذبه، و برای همین پس از مرگ، عاشقانش را به زور از تابوت و تکه های پرپر شده کفنش جدا می کردند.

عبدالله پس از چند سال پشتیبانی فکری و مالی نیروهای مقاومت علیه ارتش سرخ کمونیستی، مورد اعتماد ترین چهره جهادی در میان پیشگامان جهاد بود و تا حدی در نقش نیروی معتدل کننده عمل می کرد، بدون اینکه پیر شده باشد ریش سفیدی بود برای خودش. اما سیستمی که برای جذب و آماده سازی جهادگران بنیان نهاد ذاتاً غیر قابل کنترل و خطرناک بود. جوانهایی که از دیار و قوم و تبار خود کندند و به افغانستان رسیدند به مجاهدان بدون مرز تبدیل شدند و بخصوص با اعتماد به نفس سر به فلک کشیده شده شان پس از خروج تحقیر آمیز شوروی از افغانستان پله های افراطی گری را یکی در میان طی کردند و این سو و آن سو در دسترس قرار گرفتند. شاید بزرگترین ضربه به نهضت عبدالله جدایی مرید سابقش اسامه بود که خودش و سرمایه اش را از تشکیلات مکتب الخدمات بیرون کشید و در سال 1988 کمپ و سازمان نظامی «قاعدة الجهاد» را تشکیل داد.

روح الله نیز که از زیر کرسی گرم تدریس بلند شده بود، دل مشغول پیاده سازی حکومت رسول الله در ایران بود؛ سودای جهاد داشت و تن به «جنگ» با کشور مسلمان همسایه داد ولی از به کار بردن صریح کلمه «جهاد» در توصیف آن جنگ محروم بود و تنها به عنوان «جنگ تحمیلی» یا «دفاع مقدس» بسنده کرد، البته در واقع هم همسایه مسلمان سنگ و آتش اول را پرتاب کرده بود (گرچه هیجان شدید روح الله در صدور انقلاب ایران به کشورهای همسایه در بسته بندی های شیک اسلامی هم باعث تحریک همسایگان شده بود) . مشکل دیگر روح الله این بود که رئیس حکومت کشور همسایه نامش «حسین» بود و جنگ یا جهاد با حسین خلاف مرام و ذهنیت ناز و حساس شیعه، اینجا بود که خلاقیت به خرج داد و او را «صدام یزید» خواند و بعضا صفت «کافر» را نیز برای تاکید به آن افزود. با این حال روح الله که دلش در بند جهاد بود ترکیبی ساخت تحت عنوان جهاد سازندگی و بعد از او هم ادامه دهندگان راهش ترکیبهای جهاد فرهنگی، اقتصادی، سایبری و غیره را به ثبت رساندند.

و اما ده سال بعد، سال 1989، عبدالله و روح الله با هم از دار دنیا رفتند. گرچه هر دو آغاز چشمگیری داشتند ولی در زمانه مرگ متزلزل و دل نگران آینده بنایی بودند که برافراشته بودند. عبدالله پس از سالها فرا خواندن به جهاد و شهادت، خودش نیز در یک بمب گذاری بسیار دقیق و پیچیده در مسیر رسیدن به محل نماز جمعه و پیش از دیداری با سران احزاب نا همسوی مجاهدین افغان که می توانست در روند صلح تاریخ ساز باشد کشته شد، و تبدیل به بلند پایه ترین شهید جبهه جهاد جهانی شد. هنوز معلوم نیست چه کسی پشت این ترور بوده، شوروی؟ پاکستان؟ اسراییل؟ یا حتی اسامه و دوستان؟ افغانستان پس از عبدالله دیگر شخصیت جهادی نسبتا معتدل و میانجی گر و در سطح علمی چنین بالا نداشت، جنگ داخلی پس از شکست دولت کمونیستی بالا گرفت، طالب ها سر و کله شان پیدا شد و ابتکار عمل نیروهای جهادی در اختیار اسامه و هم فکران تندروی سَلَفی او قرار گرفت که تصمیم کبرا گرفته بودند به هر نرخی شده خاک سرزمین های مسلمان خیز را از شرّ نیروهای نا مسلمان پاک کنند. مجاهدان سَلَفی پس از عبدالله به مرور رادیکال تر، فرقه ای تر و متوسل به خشونتهای غیر قابل توجیه شدند.

روح الله، تنومند شدن درخت نو پای انقلاب را در ایثار و جان فشانی پیروانش میدید و تفسیری عرفانی و به شدت جذاب از شهادت ارایه و تبلیغ کرد و همین شد که صدها هزار نفر از جان گذشته با حرکت دست و چشم و ابروی پر پشت روح الله خود را به جبهه های غرب کشور رساندند و خیلی هاشون همانجا ماندند و به خانه بر نگشتند. ولی خودش از کاروان شهادت جا ماند و فقط ارتحال کرد. روح الله عمل گرا بود، می دانست با اسلام و عقاید همتایان سوپر سنتی اش نمیتوان بنای حکومت اسلامی در دنیای مدرن به پا کرد، برای همین نگاه تند و تلخی به آنها کرد و حفظ نظامی که درست کرده بود را بالاتر از اجرای احکام سنتی اسلامی گذاشت و به آیندگان و پیروانش توصیه کرد نظام را از جان خود و دیگران عزیز تر بدانند تا او بتواند با «دلی آرام و قلبی مطمئن» در کاخ مرقدش به خواب ابدی فرو رود. روح الله برای بقای نظام اسلامی اش نیاز به چهره ای مقدس، امام گونه ، قاطع و در صورت نیاز خشن و سرکوبگر داشت. از خودش مفصلا راضی بود، به خصوص پس از آن آخرین تابستان عمرش که کذایی شد، ولی حسینعلی را اینگونه نمی دید. مهمتر از همه اینکه او سید نبود و عمامه سفید داشت و از سوی دیگر نرم خو و ساده و رو راست و صادق بود و اصلا نمی توانست اسرار تاریک و سیاه حکومت را با آن لهجه شیرینش فاش نکند. ولی روح الله به جای اینکه سر زیر عبا برَد و افسردگی بگیرد از صندلی اش بلند شد و «با دلی پر خون حاصل عمرش را برای مصلحت نظام و اسلام» کنار گذاشت و شتابانا اقدام به یافتن جانشین مناسب کرد. وقتی یک روز عصر و پس از صرف چای، از تلویزیون ایران تصویرها استقبال و ماچ و بوسه «بی نظیر» رهبر و حزب سر تا پا کمونیست و ضد خدای کره شمالی با رییس جمهور سید علی را دید و اقتدارش را پسند کرد، پس از سالها لبخندی ملیح زد و به احمد و اکبر جداگانه گفت: رهبر (بعدی) فقط سید علی!

عبدالله رفت و اسامه ماند و دوستانش، جوانهای طعم جهاد و پیروزی بر اَبَرقدرت چشیده. اسامه خود را در جامه امیر و نگهبان اسلام دید. دشمنش را از دور و نزدیک هدف گرفت. با بمب و هواپیما و هر چه دم دستش بود گرد و خاک به پا کرد، با طالب ها که می خواستند اسلام را بی آلایش و آرایش به شیوه بدوی اجرا کنند هم کاسه شد و در کنار هم ترس و نفرت بی سابقه از اسلام و مسلمین در قلوب نا مسلمانان فرو ریختند و سایر مسلمانان را در دوراهی تنگ و تقریبا غیر ممکن دفاع از آنها و یا انکار اسلام به اصطلاح طالبانی و القاعده ای قرار دادند. عبدالله آمده بود برای شکل دهی دستهای به هم پیوسته در جامعه متکثر اسلامی. دوست داشت جبهه جهادی متحدی علیه کفر درست کند اما توفیقش را نداشت. در میان مسلمانان سنّی هم که هیچ دولتی برامده از اسلام نبود که مشروع کاریتش به مرز و قومیت و نوع خاص مذهب محدود نباشد. عالم متفکر فعالی هم نبود چون عبدالله که وجهه ای نسبتا جهانی داشته باشد و پیر و جوان مسلمان را به هم وصل کند. آنچه در معرض دید ماند، گروهها و نهضتهای جهادی سَلَفی نا همسو با یکدیگر و به شدت متخاصم با تفکر غیر خودی بودند، از القاعده و طالب ها گرفته تا داعش و طالب های نوظهور امروز، که بر روی توسل به خشونت و یا اجرای روباتیک وار و غیر قابل انعطاف شریعت متمرکز بوده اند.

بر خلاف عبدالله، روح الله قبل از رفتنش توانسته بود تو دهن دولت شاهنشاهی بزند و خودش به نمایندگی از بخش بزرگی از شیعه، دولتی تعیین کند و پرچمی بالا ببرد، اما همچنان «هیچ احساسی نداشت». و همین شد که سایر ایرانیان که یا شیعه و مسلمان نبودند و یا خیلی زیادی شیعه بودند و به قول خودشان با سیاست قهر، از همان اول نسبت به روح الله و حکومتش دل چرکین شدند. خود روح الله هم وقتی جوانتر بود فکر نمی کرد یهو «طوری بشه که مردم فکر کنند طوری شده» و انقلاب کنند، برای همین به نظریه حکومت داری شیعی اش که پس از چند سخنرانی در سالیان دورتر در حد یک کتاب کوچک پر از ابهام و اشکال منتشر کرده بود دستی نزده بود و در مورد جوانبش فکر نکرده بود. در واقع چون اصلا متون سنتی شیعی حرف و نظر و خلاقیتی در مورد شیوه حکومت کردن نداشتند جز سفارش به سر در گریبان بردن و کار فرهنگی کردن تا زمان نا مشخص موعود، روح الله مجبور بود نظریه حکومت اسلامی اش را با کمک اندیشه سیاسی متفکران سنّی که در این زمینه حداقل دهها سال جلوتر بودند و بیشتر مخ سوزونده بودند سر هم کند. اینگونه بود که کتاب حکومت اسلامی روح الله به طرز مشکوکی شباهت بسیار زیادی با نظرات رشید رضای سنّی سَلَفی (ولی شیعی سازی شده اش) داشت که 1935 دنیا را ترک کرده بود و نظریه پرداز حکومت اسلامی پس از بین رفتن خلافت عثمانی بود. وقتی قانون اساسی ایران انقلابی مطابق آن کتاب اجرا شد، روح الله در عمل دید که نمیشه زیاد با قید و بند دموکراتیک حکومت اسلامی داشت، از صندلی اش برخاست و قاطعانه سید علی و دوستان که در موردش سوال و شبهه داشتند را تفهیم کرد که حکومت اسلامی باید همان ولایت مطلقه ای باشد که خدا به رسولش واگذار کرده بود و به همه چیز تقدم دارد و هیچ خونی هم رنگین تر از خونی که در شاهرگ حیاتی نظام اسلامی می چرخد نیست. اینگونه بود که سید علی آینده را روشن دید و پس از آنکه در جلسه انتخابش به عنوان رهبر بعدی، پس از مطرح شدن نامش برای رهبری می خواست خون گریه کند برای جامعه اسلامی، ولایت مطلقه فقیه را با جان و دل پذیرفت و بر صندلی اش نشست و دیگر بر نخاست.

اسامه در زمان اوجش تا وقتی که خلبانهایش با سر به دیوار نکوبونده بودند، در حال قهرمان شدن در چشم جوانان مسلمانی بود که شیفته جهادت ها و شرق و غرب ستیزی هایش بودند. برای آنها او پرچمدار جهاد جهانی بود تا نا مسلمانان متجاوز را از سرزمین های اسلامی به بیرون پرت کند. اما ماه عسل جهادی اش در افغانستان به سالهای تلخ و خون آلود منتهی شد. چون ترمزی نداشت و به جایش کتابی در دست داشت که زیر آیه های قتالش با ماژیک قرمز خط کشیده بود، و با فتوایش ریختن خون کسانی که با دشمنش دشمنی نمی کردند را جایز اظهار داشت، در نهایت خودش و اسلامش و اسلام دیگران را به سمت ویرانی کشاند. اسامه و القاعده اش و شعبه ها و شبیه هایش آشکارا خشونت و لبه تیغ خنجر را به سمت گردن مردم معمولی چرخاندند و ترازوی کفر و ایمان شدند. در این میان به خصوص تلاش شبانه روزی و خالصانه ابو مصعب در عراق و جانشینش ابوبکر که در نهایت به داعشی پر هیاهو و سیاه پوش انجامید قابل توجه بود. اگر اسامه تمرکزش بر روی به اصطلاح «دشمن دور» بود و دنبال زهر چشم گرفتن از نا مسلمانان در دو سوی اقیانوس اطلس، ابو مصعب و ابوبکر «دشمن نزدیک» را نشانه گرفتند و سطح توقعات از اِعمال خشونت در راستای ایجاد حکومت اسلامی خود را به حدی بالا بردند که حتی اسامه و دیگر سران القاعده از آنها برائت جستند.

سید علی از وقتی بر روی صندلی ولایتش نشست خیلی دوست داشت با امام علی مقایسه شود. پیروان ولایتش نیز خالصانه در هر فرصتی می خواستند نشان بدهند که اصلا اهل کوفه نیستند. در واقع این برداشت را ترویج می کردند که نسبت روح الله و سید علی همانند نسبت محمد رسول خدا و علی، امام پس از او بود: از این جهت که روح الله به عنوان مشخص ترین رهبر آن انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی مشکل خیلی جدی در پذیرفته شدن حاکمیتش توسط بیشتر مردم ایران در آن زمان نداشت، همانطور که رسالت محمد در مدینه و در جمع مسلمانان مورد تردید نبود. اصلا کمتر کسی بود که قبل و بعد از راحل شدن روح الله به آرمانهایش عنایتی نداشته باشد. سید علی اما همچون امام علی در قبول ولایت و حکومتش با دشواری فراوان روبرو بود. اینگونه بود که کوفه به شهر بزرگ و مهمی در جمهوری اسلامی تبدیل شد و جواز خروج از دروازه های شهر داشتن بصیرت ولایی. در تلاش برای کوچک کردن مرزهای کوفه (که البته حاصل معکوس داشت)، سید علی با دو بازوی فربه رسانه ای و امنیتی اش اقدام به "آقا" سازی و ترویج و تثبیت "آقا" سالاری خود کرد؛ مبنا بر این بود که هر چه گشایش و پیروزی در امت اسلام رخ داده از حُسن تدبیر آقا بوده و هر آنچه از ناملایمات و مشکلات بر سر ملت و مملکت پیش آمده از سوء تدبیر ساکنان خاص کوفه. اینگونه بود که سید علی تمام رؤسای جمهورش را از قبل یا بعد از اتمام دوران دست بوسی شان به کوفه فرستاد تا ولیّ امر آگاه به زمین و زمان در حباب قدسی اش باقی بماند. سید علی می دانست که تراکم بیش از اندازه جمعیت در کوفه سرانجام تنش زا خواهد بود و هر نسیم تندی که از آن سو بدمد ممکن است پایه های صندلی اش را بلرزاند، چرا که به اندازه روح الله سنگین وزن نبود که تعادل صندلی ولایت را با وزنش حفظ کند. برای همین بود که سید علی فداییانی سرپا کرد و آنها را سربازهای امام موعود خواند که با گمنام بودن می توانستند به «دشمن» از جایی که انتظارش را نداشت ضربه مهلک بزنند. در کنار آنها ولایی های مخلص پرورش داد تا در هر لباسی که هستند به عنوان دست و زبان و آتش آقا عمل کنند. تکیه سید علی به فشارها و ترفندهای امنیتی و رسانه ای و توسل به خشونت برای جا انداختن ولایت خود و محدود کردن مرزهای کوفه، در کنار مشکلات رو به بیشتر شدن اقتصادی، هر از چند گاهی به ناآرامی روح و روان و زندگی مردمان مینجامید و در خروجی اعتراضات نسبتا فراگیر مردمی به صورت دوره ای شکل می گرفت. ابتدا قرار بود هر ده سال یکبار چنان شود ولی با همّت سید علی و دوستانش فاصله بین اعتراضات و ناآرامی ها به دو سال و یک سال و کمتر رسید و بالاخره با اسم رمز «مهسا امینی» به صورت پیوسته و به عنوان بخش جدا ناپذیر زندگی در حاکمیت جمهوری اسلامی تبدیل شد.

ابتدا جنگ و دعوای مجاهدان مسلمان افغان بعد از پیروزی بر نا مسلمانان کمونیست چهره اسلام و مسلمین در آن منطقه رو خدشه دار کرده بود. برای همین یک عُمَری که ملاّ بود، استغفرالله گفت و طالب های جوان را از کلاس و درس فراخواند تا برای رونق دوباره اسلام کاری کنند. ملاّ عُمر عمیقاً بر این باور بود که عقیده به توحید برای هر آدمیزادی الزامیست و باید احکام اسلام هم بدون کم و کاستی اجرا شوند. اینگونه بود که جامه بالا زد و افغانستان را تسخیر کرد. می خواست پس از بیش از یک دهه جنگ و خونریزی، صلح و امنیت و اسلام را در کنار هم در کشور برقرار کنه. مردمی که خسته از جنگ و آشوب و بی نظمی داخلی و بحران شدید اقتصادی بودند مقاومتی در مقابل طالب ها نکردند و در مناطق زیادی از آنان استقبال بسیار گسترده هم کردند. وقتی مجاهدانی که بر روی هم تیغ کشیده بودند و مردمی که آغوش باز کردند خواستند متوجه بشوند که در را برای چه گروه و اندیشه ای باز گذاشته اند دیگه خیلی دیر بود و طالب ها در اکثر مناطق افغانستان گسترش یافته و اسامه و عُمر پیوند برادری بسته بودند. عُمر و طالب ها برداشت ساده ای از اسلام داشتند که هیچ پیچیدگی و تناقضات اسلام متفکران و روحانیان مسلمان مدرن را نداشت. ولی آن اسلام قابلیت این را نداشت که از خودش انعطاف و لطافت چندانی نشان بده و با منطق و فرهنگ انسان در روز جاریی همخوانی بدون تنش داشته باشه. منطق آنها همان منطق اسلام سوپر سنتی است که فکر می کند اندیشه سیاسی و هر گونه فکر و ذکری خارج از متن خالص قرآن و سنت پیامبر/امام هیچ و پوچ است. به همین دلیل وقتی طالب ها حاکم افغانستان شدند ایده چندانی نداشتند که چگونه کشوری را باید اداره کرد. به نقل از احمد رشید، اولین ژورنالیستی که از 1994 و از نزدیک فراز و فرود طالب ها را ارزیابی و ثبت کرد، در حکومت طالب ها، کارمندان وزارت خانه ها صبح میرفتند اداره شان و چند فنجان چای می خوردند تا وقت نهار شود و به منزل برگردند، چون اصلا کاری تعریف شده نداشتند. البته ماه رمضان که همون دو سه فنجان چای هم روی میز نبود.

بر خلاف عُمر و طالب ها که خیلی ساده و بی آلایش و بدور از توجیه و تفسیر و مصلحت سنجی می خواستند در دنیای تازه، امارت اسلامی به سبک اسلام سنّتی تشکیل دهند، با تمام زُمختی های ذاتی اش، حکومت جمهوری اسلامی روح الله و یارانش به مارماهی میماند، نه این تمام و نه آن. ترکیبی است از بیخ متناقض و پر از ابهام. البته همین معجون ترش و شور جمهوری اسلامی، توانسته برای حدود بیش از 40 سال تا به حال با توسّل به هر کلک و ترفندی که در چنته داشته زنده بماند و حمایت جمعیت نسبتا زیادی از مردم را برای نمایش های خیابانی اش حفظ کند. ولی امارت اول طالب ها و خلافت داعش هر دو زندگی کوتاه داشتند. بازگشت طالب ها به عرصه سیاسی اجتماعی در افغانستان با مدیریت نوین و نیروهای تازه نفس و جوان در روز جاریی تر نیز احتمالا آینده طولانی نخواهد داشت چون تفاوتی بنیادین با طالب های گذشته ندارند و در سیستم عاملشون همچنان پروسه ارایه خدمات فرهنگی اجتماعی اقتصادی و کشورداری مدرن برنامه ریزی نشده، و بهره گیری از خشونت برای اجرای شریعت هنوز جزو ذات حکومت شان هست. در واقع روح الله وقتی در ابتدا با صدای بلند و چشم های همیشه رو به پایینش گفت «جمهوری اسلامی ایران، نه یه کلمه کم، نه یه کلمه زیاد» بیشتر، همان تفکر طالب ها در ذهنش بود و درک خاصی از فرهنگ و اقتصاد و جامعه مدرن نداشت، ولی به خاطر عمل گرا بودن و عشق بی اتمامش برای حفظ نظامی که پس از تلاش زیاد در آخر عمرش درست کرده بود، مصلحت نظام را خیلی پر رنگ کرد و با این کار جمهوری اسلامی پتانسیل این را پیدا کرد تا در صورت نیاز، بدون رودربایستی (البته همچنان با حفظ ظاهر) اصول اسلامی یا ایدئولوژیک خودش را زیر پا بگذارد، در پشت و روی پرده، دوست و دشمن را جابجا کند، واقعیات را تکذیب کند و زندگی اش بر روی دروغ استوار باشه و بدیهیات اصول اخلاقی را در مقابله با مخالفینش کنار بگذارد. همه این موارد الان در زیر عبای سید علی به رشد و کمال رسیده اند. سید علی به خصوص بعد از آن سفر تاریخی اش به کره شمالی و آن ماچ و بوسه و سان دیدن که آینده شغلی اش را مادام العمر تضمین کرد، بهترین دوستان خارجی اش که در زمانهای درماندگی یا پریشانی به آنها روی میاورد را از میان همان بی خدایان و کمونیست های حال و سابق چون روسیه و چین انتخاب کرد.

پرانتز باز: اصولا در میان شیعه در روز جاریی (که البته شبیهش در دیگران نیز هست) این پدیده قابل تامّل و سوال برانگیزی هست که هر چه در دین و مذهب به هم نزدیکتر دشمنی بیشتر است. اینگونه هست که شیعه، به خصوص سوپر سنتی اش، وقتی اسم مسلمان سنّی (خصوصا از نوع وهّابی اش) بیاید و یا سخنی ازش بشنود کهیر میزنه چون با سرعت یاد سیلی به مادر در کوچه پس کوچه های مدینه و آتش و میخ در میفته، ولی چنین حس چِندش آوری رو در برخورد با مسیحی نداره. مسیحی در مقابل یهودی هم جایگاه بهتری داره. مسلمان/شیعه و یهودی از جهت آداب و سنت مذهبی بسیار شبیه تر با هم هستند تا با مسیحی، ولی بعد از سنّی (یا وهّابی) یهود منفور ترین برای شیعه سنتی هست (به خصوص به خاطر اینکه که گفته میشه ردّ پای یهود در حوادث نا خوشایند صدر اسلام دیده شده). مسیحی هم البته چون بی جهت اصرار می کنه که مسیح پسر خدا بود و به صلیب کشیده شد در مقابل فرد بی دین وضع بدتری داره. لامذهب یا اگنوستیک تنها مشکلش اینه که خدا رو باور نداره، ولی در عوض در حافظه تاریخی شیعه برخلاف مسیحی و یهودی و سنّی و وهاّبی به تقابل یا دشمنی با پیامبر و امام و خاندان مقدسی نپرداخته. برای همین شیعه سنتی خیلی راحت و با لبخند می تونه به عنوان مثال از بیل گیتس و استیو جابز اگنوستیک نقل قول کنه ولی ذاتاً نمی تونه مثلا یک شعری از مثنوی مولوی بخونه یا نقل قولی از مولوی های معاصر مثل مولوی عبدالحمید بکنه و برافروخته و غیرتی نشه و «لعنت الله علیه» غلیظ پشت اسمشان نیاره. پرانتز بسته.

روح الله تا بود انقلاب و جنگ و صلح و وجودش را با حماسه حسینی پیوند زد. روح الله تنها بود، در زمین خودش گرفتار جنگ بود تا زنده بماند. بیرون از مرز ایران تقریبا دوستی نداشت که جمهوری اسلامی اش رویش حساب کند و قدرت بازو به دیگران نشان دهد. می گفت که ما همانند حسین زندگی می کنیم، میمیریم ولی از هدفمون و راهمون کوتاه نمیاییم. پیروانش نیز امامش خواندند و حسینی تبار، زمزمه می کردند که «هر که لبّیک به فرمان روح الله گوید، به خداوند قسم راه حسینی پوید». سید علی نیز چون به صندلی ولایتش تکیه زد، ابتدا از راه حسینی می گفت. ولی جمهوری اسلامی بلند پرواز بود و چشم به بالا و بیرون داشت، و نیاز به نوسازی وجه استعاری خود تا از نهضت حسینی به لشکر مهدوی تغییر کاربری دهد. در این راه، بشّار و به خصوص سید حسن بازوان خارجی سید علی شدند و ولادیمیر و همتای چینی اش پشتوانه های سیاسی و استراتژیکش.

اما وقتی هوای سوریه هم مانند چند سرزمین دیگر عرب بهاری شد و بشّار در مقابل فریاد آزادی خواهی ملتش به سمت زانو زدن رفت، سید علی که در سرکوبگری مخالفان حکومتش تجربه های فراوان داشت مخفیانه و از در پُشتی به فریادش رسید و با همفکری و کار گروهی خاک و خون بر سر معترضان بی پناه نشاندند. در پس به هم ریختگی اوضاع شام، ابوبکر و داعش و سایرین نیز با سر و صدا آمدند، مدعی شدند و قصد باز ایستادن نداشتند. فرزندان سعود و رجب طیب و نوادگان اسرائیل هم هر یک به سهم خود دست به کار شدند. و اینگونه بود که جنگ و خانه سوزی هایی ابتدا شد که مفصلا قابل پیشگیری بود، اگر بشّار وجدان و شرف داشت و سید علی هم پشتش را گرم نکرده بود.

سید علی که در ابتدا دل نگران هلال شکننده شیعی اش در منطقه شده بود، پس از فرقه ای شدن ماجرا و وارد شدن داعش و فرزندان سعود به این بازی مرگ و خون، فرصت را فراهم دید برای گذار از فاز حسینی به مهدوی. پس از دو سه سال موذی گری های پنهانی در سوریه به فرماندهی قاسم، رسالت خودش را علنی کرد، ردای جهادی بر تن پیروانش کرد و مردمش را ترساند که داعش قصد پیاده روی در خیابانهای تهران دارد. فریاد کرد که حرمی در عراق و شام باقی نخواهد ماند اگر داعش بماند. می خواست بر طبل میهن دوستی بکوبد و بر موج غیرت شیعی سوار شود. کشتگان در راه رسالت نوینش را شهید های مدافع حرم نامید و آنها را در جرگه شهیدان لشکر امام موعود حساب کرد. البته وقتی تعداد آن شهیدان زیاد و قاسم هم در میدان جنگ کلافه شد، به ولادیمیر پناه برد تا از آسمان به یاری نیروهایش بشتابد.

با حمایت ولادیمیر، سید علی توانست با پا گذاشتن بر روی خرابه های شام و عقب راندن داعش و مخالفان مردمی بشّار تصویر (هر چند شکننده) مهدی واری از خود برای پیروانش بسازد، و کودکان را به خط نماید تا به او سلام دهند و فرمانده اش خطاب کنند. در نظر خودش و یارانش، سید علی دیگر چون روح الله در نقش مظلوم کربلا نبود که از هر سو تحت فشار باشد و سرگرم دفاع از کیان انقلاب و اسلامش و برای آن شهید بدهد. پیروانش که از گرمای وجودی او در ولایتش ذوب شده بودند، سید علی را در قامت منتقم خون حسین و مدافع خاندان و حرم او میدیدند. سید علی در اوج خودش بود و آماده بود «پرچم حسین به دل دنیا بزند و ریشه یزیدیان را بر کند»، افتخار و جایگاهی که شیعه سنتی تنها در وجود امام موعود می بیند. و مدافعان حرمش منتظر اشاره «آقا» بودند تا همچون لشکریان امام موعود بروند و نگذارند «هیچ حرومی (داعشی) طرف حرم برود». اینگونه بود که سید علی حالا خود را پرچمدار اسلام و پیشتاز جهاد جهانی علیه نیروهای شیطانی به رهبری آمریکا و اسرائیل میدید که به قول او «در پی متوقف کردن بیداری امت اسلام بودند». سید علی سرشار از شعف بود و از خودش و دور و برش راضی. غرق همین تصورات مهدوی خودش بود که زیر پایش خالی شد و به زمین افتاد و وقتی سر بلند کرد با مردمی غیر از مدافعان حرم و سپاهیان لشکرش روبرو شد. مردمی خشمگین که دیگر نه خودش را می خواستند، نه اسلامش و انقلاب و سپاهش و نه بلند پروازی های منطقه ای و جهانی اش و نه جمهوری اسلامی اش را که در لایه های تو در توی فساد اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دست و پا میزند.

سید علی اما همچنان شاید بتواند این بار هم به مدد پیروان مخلص و جان بر کفی که به اندازه کافی دارد (گرچه از تعداد آنها کم میشود ولی باز تولید نمی شوند) صندلی ولایتش را برای مدت بیشتری حفظ کند، ولی دیگر این سید علی، آن سید علی گذشته و آنکه در رویاهایش می دید نیست. بیمناک آینده اش هست، آن اقتداری که می پسندید و روح الله هم در او دیده بود را از دست داده است، حتی قاسم هم دیگر ندارد، برخی می گویند درمانده شده. باید دید. سرنوشت اسلام که سیاسی شد و مسلمانانی که با آن خو گرفتند نیز همینگونه در ابهام است. آنچه عبدالله و روح الله در تکاپویش بودند دیگر زیاد تهیهاری نوین ندارد. جهاد جهانی عبدالله و اسامه و القاعده، دولتهای اسلامی سَلَفی طالب ها و داعش، جمهوری اسلامی شیعه و آل سعود وهّابی، امواج متلاطمی بودند و هستند که با بلند پروازی ها، خودخواهی ها خودکامگی ها، و خشونت طلبی های خود بیش از هر چیز تخم نفرت بر دل مسلمان زادگان دیروز و از دین گریزان در روز جاری کاشتند و به جای آنکه منادیان توحید باشند، ترویج کنندگان کفر و بی دینی شدند. آنها بدون شک بزرگترین و ویرانگر ترین بلا و مصیبتی بودند که اسلام در طول تاریخش به خود دیده است. و سید علی نیز از درون خانه عنکبوتیش در ایران خوب میداند اگر نظامش بر باد رود قطعا بازگشتی برای دین و دولتش نخواهد بود.

پی نوشت: برای مسلمان زادگان در تردید

هرگز حدیث چرخه دقیق شنیده ای؟ من در مسیر حلقه کفر و ایمان دور میزنم...

اگر قرار بود با الهام از «الرسالة» (محصول 1976)، فیلمی در مورد جنبش «زن، زندگی، آزادی» ساخته شود، سکانس عمّار و سمیه و یاسر می توانست اینگونه شروع کار شود (البته «نگار» جایگزین نقش «عمّار» شده):

_نگار، نصف شب با صورت ورم کرده و چشمهای قرمز به خانه بر میگرده و می خواد یواشکی بره اتاقش_

یاسر: نگار!! مادرت رو تمام شب به دل شوره انداختی!! کجا بودی؟! برگرد ببینمت. (یاسر با عصبانیت میره نگار رو نگه داره، یه دفعه روسری نیم سوخته و پاره پاره نگار از دستش میفته)

سمیه: وای خاک بر سرم! چرا این کار رو کردی نگار! (گریه سمیه)

یاسر: خدا لعنت کنه این عوضی های فاسد و بی همه چیز رو که آتش بیار معرکه شدند و جوانهای مردم رو دارند بدبخت میکنند!! دوباره رفته بودی قاطی این اغتشاشات!؟ تو آخر سر ایمانت رو از دست میدی و مادر و پدرت رو سرافکنده و دق مرگ می کنی دختر!

نگار: بله رفتم! از کسی هم خط نگرفتم، خودم دوست داشتم برم! اغتشاش هم نبود، اعتراض به حق بود! اون دین و ایمان موروثی هم که با هیچ منطق در روز جاریی جور نباشه و فقط وسیله توجیه سرکوب و خشونت و تبعیض جنسیتی علیه من باشه همون بهتر که اصلا نداشته باشم و تو خیابون زیر دست و پا لگد مال بشه. در روز جاری برای اولین بار احساس کردم خودم هستم، زنده هستم و آزادم!

(ادامه فیلمنامه و اینکه آیا در نهایت، یاسر و سمیه با حرفهای نگار قانع می شوند و قبولش می کنند یا نه با خواننده متن)

در روز جاری از سخت ترین، باور ناپذیر ترین، و بی معنا ترین کارها برای نگار و عده زیادی از افرادی که در ایران و جامعه های مشابه زندگی کرده اند، قانع کردن روح و روان و وجدان خود هست تا آگاهانه و از روی اختیار مسلمان بمانند (اگر خیلی قبل تر از این مسلمانی را کنار نگذاشته باشند). شاید هیچ زمانی راحت تر از حال حاضر برای بی دین و کافر شدن، و دردناک تر و زجر آور تر برای مسلمان ماندن نبوده است (البته برای کسی که دین جزو طبیعت ثانویه اش نباشد). تجربه دیدن دولت ها و جنبش ها و گروههای اسلام گرا از نزدیک و زندگی زیر چتر حکومت های اسلامی، تلخ و سوزنده و گزنده و خونین بوده است. اگر فردی مسلمان بود و خواست مسلمان هم بماند و از اسلامش دفاع کند، بر سر دو راهی سختی قرار میگیرد که چه برخورد و عکس العملی در برابر یک حکومت اسلامی که به فساد کشیده شده داشته باشد. مسلمانی که تباهی دین و دنیای در روز جاری خود و حاکمان و عالمان اسلامی خود را ببیند و درک کند و چشم بر آنها نبندد و توجیه نکند، و بخواهد اسلامش را ارزشیابی مجدد کند، ناگزیر از این سوال نسبتا قدیمی و کلیشه ای هست که: آیا اسلام مشکل ذاتی دارد و غیر قابل پیاده سازی در دنیای مدرن به عنوان یک مدل حکومتی قابل قبول است، یا اینها مسلمانان بد، نا لایق، نفهم، یا حتی شیطان صفتی بوده اند و نماینده اسلام واقعی (هر آنچه که هست) نیستند و حکومت اسلامی تقلبی بر جان و تن مردم دوخته اند؟

مشکل و سوال ساده ای نیست چرا که آنچه در کتاب و سنت هست دقیقا برای زمان و مکان خودش بهینه سازی شده بود و مدلی نیست که مستقیما بر طبق آن جامعه مدرن و سیال و جهانی امروزی را شکل داد و اداره کرد. و اگر به هر شکلی احتمال آنرا بدهیم که می شود اسلام سنتی را برای دنیای امروز تفسیر، بسته بندی و پیاده سازی کرد باید این کار به صورت ارگانیک از درون و توسط فقه اسلامی که برای این هدف نهادینه شده بود اتفاق میفتاد. روح الله و امثال او در دیگر سرزمین های اسلامی همین کار را می خواستند بکنند، که نتوانستند و دنیای اسلام را به این وضع اسفناک کشاندند. آیا روح الله درک درستی از اسلام و به اصطلاح، فقه پویای اسلامی نداشت!؟ اسلام را وارونه فهمیده بود و می خواست آنرا به خورد مردم دهد!؟ اگر بگوییم عالمی مثل روح الله، که آیت بزرگ خدا بود، ملّای واقعی بود و باسواد، و بیشتر عمرش را صرف درس و بحث در علوم و اندیشه اسلامی کرده بود، درک درستی از اسلام واقعی نداشت و نماینده بخشی از اسلام/شیعه محسوب نمیشد و حکومت اسلامی اش (حتی آن ایده آلش که در کتابش بحث کرده) یک نوع نمونه واقعی و اصیل حکومت اسلامی نباشد پس چه کسی و چه نظام دیگری می توان تصور کرد که نماینده و برازنده اسلام/تشیع باشد و بتواند مدلی مدرن و در عین حال اصیل از حکومت در سایه اسلام ارایه دهد؟ شاید واقعاً کسی نیست و قابلیت و تصورش هم نیست! یا شاید همچنان باید امیدوار بود به مرور، با سعی و خطا بشود به مدل حکومت اسلامی مطلوب رسید. ولی دیگر خیلی برای این کار دیر شده، روح الله تنها یک فرصت داشت برای احیای حکومت اسلامی معقول و مقبول که آن فرصت نیز سوخت و بر باد رفت. وقتی پرونده جمهوری اسلامی روح الله هم بسته شود (خواه الان ، یا ده، یا سی، یا پنجاه سال دیگر)، تا چشم کار کند اسلام جایگاه مقبول و تعیین کننده ای در حوزه و اندیشه سیاسی-اجتماعی و رهبری کلان جامعه ایران نخواهد داشت. حدود چهل سال پیش، کج راهه ای در پیش گرفته شد که در طی آن مسیر، کاسه های دین و دین داری یک به یک شکسته و در گذر حوادث خرد شدند.

برای نگار و دوست پسرش آرش، که در ادامه فیلمنامه بالا باید معرفی شود، اسلام انقلابی که جمهوری اسلامی را شکل داد و آن دینی که بعدا جمهوری اسلامی در جامعه ترویج کرد و تبدیل به اسلام حکومتی امروز شد، کوچکترین جایگاه و حرمتی ندارند. حتی آن اسلام به اصطلاح لطیف، که نو اندیشان دینی مثل عبدالکریم و عبدالعلی و حسن و محسن و مصطفی ترویج کردند و یکی دو سه نسل قبل تر از نگار و آرش با آن حظّ و کیف می کردند هم دیگر نمی تواند ارتباطی با این نسلهای به‌روز برقرار کند و سنخیتی چندان با دغدغه های فکری نگار و آرش ندارد. آن اسلام بیشتر برای کسی هست که نوستالژی دین دارد.

می ماند شیعه سوپر سنتی که هم کم و بیش از هیاهو های جامعه دوری گزیده و هم خیلی مشتاق هست به عنوان وظیفه شرعی اش امثال نگار و آرش را به سوی اسلامش هدایت کند (البته طیف گسترده و مختلفی دارد و نمی شود اینجا به همه پرداخت). اگر چنین شیعه ای سر دروازه شمیران آن دو نفر را «اتفاقی» ببیند خیلی زیبا لبخندی میزند، بعد نیم نگاهی به آسمان میندازد، اشکی در چشمانش حلقه میزند، و آهی سوزناک از اعماق دل می کشد و دست بر شانه آرش می گذارد که «فرزندم! این درماندگی و شک و تردید در مسلمانی ات و آن اسلام گرایی آمیخته با سیاست و حکومت که در پی مدلی برای پیاده سازی اسلام در دنیای مدرن بود ولی به انحراف کشیده شد، همه برآمده از راه گم کردن و فاصله گرفتن از گوهر و حقیقت اصیل دین که همان ولایت هست ناشی میشه، اما نه ولایت سید علی و روح الله». می گوید «آنها همه به بیراهه سیاست رفته اند و شیعه را نشاید که قیامی کند، نهضتی برپا کند و پرچم اصلاح جامعه برافراشته کند مگر در محدوده مدرسه و مکتب و خاندانش و به منظور پرورش دادن افراد برای جامعه مهدوی آینده». بعد هم تا فرصت داشته باشد با هیجانی درونی چند تا مثال مختلف هم برایشان میزند که «ببینید فلان و فلان و فلان و فلان چگونه به دور از هیاهوی اسلام سیاست زده زیستند و زندگی می کنند، آدم ساختند و آدم می سازند». شاید این حرف درستی باشد، شاید هم نه، ولی کسی که در خارج از چنین فضای فکری و دینی بسیار سنتی تنفس کرده است چرا بخواهد که به جای فرار از دین و اسلام دولتی و فرهنگ مذهبی رسوب گرفته اطرافش که از آن با تمام وجود نفرت دارد به این نوع اسلام/تشیع سوپر سنتی روی بیاورد؟ اصلا برای او فرقی بین آن دو مدل اسلام نیست. که بخواهد آنها را رتبه بندی کند.

در واقع آنچه بیشتر از همه نگار و آرش را از افق فکری آن شیعه سوپر سنتی دور می کند، ظاهر بسیار غیر جذابی هست که برای ذهن در زمان حاضری آنها، که دور از آن فضا و حس و حال هستند، اصلا قابل درک نیست. آنچه نگار و آرش در این نوع مسلمان/شیعه می بینند فردی هست که بایوس و سیستم عاملش حداقل از 1200 سال پیش به اینترنت وصل نبوده و آپدیت نشده و داده به‌روز کلا در پردازش های ذهنش وارد نمیشه. البته زندگی با آرامشی دارد چرا که دنیا و زمین و زمان در آشوب و اعتراض و سیاهی و خون فرو رود کافیست که مثلا 9 ربیع الاول شود تا قرمز پوشان هلهله و شادی سر دهد و تا سحر بر عُمر لعنت نثار کند و دوباره روز بعدیش به زندگی روزمره اش بر گردد. به عبارت دیگر آن شیعه سوپر سنتی یک حافظه تاریخی بسیار دقیق و با جزییات چشمگیر و به همراه یک ست مفصل از کاراکترهای ثابت خوب و بد دارد و می تواند بدون کم آوردن واحد پردازش مرکزی اش مستقل از آنچه بیرون از آن فضای تاریخی در کوچه و بازار و شهر و کشورش در جریان است، به فعالیت نرمال دینی خودش ادامه دهد. او توانایی شگرفی در تغییر ناگهانی و از قبل برنامه ریزی شده حالت روحی خود از غم و اندوه بسیار شدید و اصیل و واقعی به شادی از تمام وجود و شادباش گویی و حالت برعکسش دارد، حتی در فاصله زمانی یک روز.

پرانتز باز: جدای از این حرفها این نکته قابل تامل هم هست که چنین مدل تفکر و دین داری تشیع سوپر سنتی که از حوزه سیاست و حکومت پرهیز می کند، در حاشیه امن حمایت های ضمنی امیران و پادشاهان و دولتها و حکومتهای شیعه یا مدارا کننده با شیعه شکل و قوام گرفته است. همان کسی که در روز جاریه ولایت و حکومت روح الله را نوعی بدعت در تشیع می بیند و از زوایای مختلف سنت و سیرت امامان به آن انتقاد شدید دارد، وقتی چشم انداز براندازی جمهوری اسلامی مطرح شود لحنش نرم می شود و تصور اینکه آن حکومت دیگر نباشد دل نگرانش می کند. سوال تشریحی سختی که میشود اینجا پرسید این هست که تصور کنیم اگر این شیعه سوپر سنتی از روز اول غیبت تا همین در روز جاری به صورت پیوسته زیر حکومت امثال صدام حسین یا بدتر از آن می بود و دست و بالش به کلی بسته بود، پس از این ده دوازده قرن طولانی الان به چه فکر می کرد؟ با دینش و رسالت انسان سازی اش چه کار می کرد؟ چگونه می خواست دینش را در این دنیای مدرن در آن شرایط و مستقل از آنچه در اطرافش می گذشت داشته باشد؟ باز هم آرامش زیبای خودش را حفظ می کرد؟ می توانست قرن ها زیارت کربلا نرفتن را تحمل کند و دوام بیاورد؟ می توانست محرم و صفر خودش را نداشته باشد و تنها در پستو و پنهان با ترس و نگرانی به عزای حسین بنشیند؟ در یک کلام، آیا دنبال یک روح الله گونه ای در میان خود نمی گشت؟ پرانتز بسته.

این نوشته را همینجا و بدون جمع بندی و حاصل گیری و حرف اضافه پایان کار میدهم، تا آینده ای نه چندان نزدیک. ولی حکایت تکاپو و چالش فکری نویسنده برای مسلمان ماندن همچنان باقیست.



سوالات متداول

مهم‌ترین نکات درباره اسلام چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره اسلام در متن مقاله بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره اسلامی چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به اسلامی در این گزارش ارائه شده است.

چرا در سایه سار ظلم: دو نفر، دو کج راهه بی برگشت (متن کامل) اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

برچسب: نویسنده: مینا نصیری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 23:55

صفحه بندی