و اما 1979 میلادی سال عجیبی بود، انقلابی در ایران که نهایتا شیعی شد و اشغال افغانستان که سرانجامش جهاد اسلامی شد. آغازی بود بر پایان و سقوط هر دوی آنها. «بنده خدایی» بود (عبدالله عزّام) که با عزمی راسخ شور جهاد را در افغانستان اشغالی و حومه شعله ور کرد و مریدش، پسر لادن، را مسحور خود کرد و از دیار عرب به سرزمین پشتون ها کشاند و با جهاد آشنا و نمک گیرش کرد. عزّام به اسامه و سرمایه اش امید بست تا جبهه متحد اسلامی شکل دهد، اما تلاشش برای همسو کردن نیروهای مبارز در افغانستان به ثمر نرسید و ناکام رفت. همزمان، «روح خدایی» بود که به خمینی مشهور شد. از پاریس به تهران آمد و امیدها در میان شیعیان و جمع زیادی از ایرانیان زنده کرد، ردای امامت بر تن کرد و می خواست مسیر خاکی تهران به قدس را از جاده کربلا برود ولی نفر و نفس کم آورد و دلگیر شد و سرانجام در جنوب تهران برای همیشه زمینگیر شد.
عبدالله بیش از هر عالم و سخنوری در دنیای عرب توانست اندیشه جهاد اسلامی را بر سر زبانها بیندازد و در دل مومنان وارد کند. فتوایی تاریخی صادر کرد که جهاد علیه شوروی در افغانستان برای مسلمانان واجبیست فردی. «مكتب الخدمات» درست کرد برای سازمان دادن و حمایت از مجاهدان عرب که برای جهاد علیه شوروی خانه به دوش شده بودند. مجله «الجهاد» منتشر میکرد و در آن داستانهای کرامات شهدای مجاهدین افغانستان را می نوشت و اینگونه بود که عشق و شوق شهید شدن را میان مخاطبان سنّی اش پرورش داد و پدر جهاد جهانی نام گرفت. عبدالله یک بسته کامل بود: فلسطینی، شیخ، مجاهد، دکتر دانش آموخته الازهر، خوش سخن و نویسنده پرکار و همراه اخوان المسلمین (زمانی که همه آنها در چشم مردمان ارزشمند بودند).
روح الله هم در کار بیداری اسلامی بود و می خواست سیاست ما را عین دیانت ما کند. او نیز چون عبدالله بسته لوکسی محسوب میشد در میان دوست داران دین: عارف بود و فلسفه خوان، آیت بزرگ خدا بود، سیّد بود و شخصیتش کاریزماتیک و پر جذبه، و برای همین پس از مرگ، عاشقانش را به زور از تابوت و تکه های پرپر شده کفنش جدا می کردند.
عبدالله پس از چند سال پشتیبانی فکری و مالی نیروهای مقاومت علیه ارتش سرخ کمونیستی، مورد اعتماد ترین چهره جهادی در میان پیشگامان جهاد بود و تا حدی در نقش نیروی معتدل کننده عمل می کرد، بدون اینکه پیر شده باشد ریش سفیدی بود برای خودش. اما سیستمی که برای جذب و آماده سازی جهادگران بنیان نهاد ذاتاً غیر قابل کنترل و خطرناک بود. جوانهایی که از دیار و قوم و تبار خود کندند و به افغانستان رسیدند به مجاهدان بدون مرز تبدیل شدند و بخصوص با اعتماد به نفس سر به فلک کشیده شده شان پس از خروج تحقیر آمیز شوروی از افغانستان پله های افراطی گری را یکی در میان طی کردند و این سو و آن سو منتشر شدند. شاید بزرگترین ضربه به نهضت عبدالله جدایی مرید سابقش اسامه بود که خودش و سرمایه اش را از تشکیلات مکتب الخدمات بیرون کشید و در سال 1988 کمپ و سازمان نظامی «قاعدة الجهاد» را تشکیل داد.
روح الله نیز که از زیر کرسی گرم تدریس بلند شده بود، دل مشغول پیاده سازی حکومت رسول الله در ایران بود؛ سودای جهاد داشت و تن به «جنگ» با کشور مسلمان هم1 داد ولی از به کار بردن صریح کلمه «جهاد» در توصیف آن جنگ محروم بود و تنها به عنوان «جنگ تحمیلی» یا «دفاع مقدس» بسنده کرد، البته در واقع هم همسایه مسلمان سنگ و آتش 1 را پرتاب کرده بود (گرچه هیجان شدید روح الله در صدور انقلاب ایران به کشورهای همسایه در بسته بندی های شیک اسلامی هم باعث تحریک همسایگان شده بود) . مشکل دیگر روح الله این بود که رئیس حکومت کشور همسایه نامش «حسین» بود و جنگ یا جهاد با حسین خلاف مرام و ذهنیت ناز و حساس شیعه، اینجا بود که خلاقیت به خرج داد و او را «صدام یزید» خواند و بعضا صفت «کافر» را نیز برای تاکید به آن افزود. با این حال روح الله که دلش در بند جهاد بود ترکیبی ساخت تحت عنوان جهاد سازندگی و بعد از او هم ادامه دهندگان راهش ترکیبهای جهاد فرهنگی، اقتصادی، سایبری و غیره را به ثبت رساندند.
و اما ده سال بعد، سال 1989، عبدالله و روح الله با هم از دار دنیا رفتند. گرچه هر دو شروع چشمگیری داشتند ولی در زمانه مرگ متزلزل و دل نگران آینده بنایی بودند که برافراشته بودند. عبدالله پس از سالها فرا خواندن به جهاد و شهادت، خودش نیز در یک بمب گذاری بسیار دقیق و پیچیده در مسیر رسیدن به محل نماز جمعه و پیش از دیداری با سران احزاب نا همسوی مجاهدین افغان که می توانست در روند صلح تاریخ ساز باشد کشته شد، و تبدیل به بلند پایه ترین شهید جبهه جهاد جهانی شد.
هنوز معلوم نیست چه کسی پشت این ترور بوده، شوروی؟ پاکستان؟ اسراییل؟ یا حتی اسامه و دوستان؟ افغانستان پس از عبدالله دیگر شخصیت جهادی نسبتا معتدل و میانجی گر و در سطح علمی چنین بالا نداشت، جنگ داخلی پس از شکست دولت کمونیستی بالا گرفت، طالب ها سر و کله شان پیدا شد و ابتکار عمل نیروهای جهادی در اختیار اسامه و هم فکران تندروی سَلَفی او قرار گرفت که تصمیم کبرا گرفته بودند به هر قیمتی شده خاک سرزمین های مسلمان خیز را از شرّ نیروهای نا مسلمان پاک کنند. مجاهدان سَلَفی پس از عبدالله به مرور رادیکال تر، فرقه ای تر و متوسل به خشونتهای غیر قابل توجیه شدند.
روح الله، تنومند شدن درخت نو پای انقلاب را در ایثار و جان فشانی پیروانش میدید و تفسیری عرفانی و به شدت جذاب از شهادت ارایه و تبلیغ کرد و همین شد که صدها هزار نفر از جان گذشته با حرکت دست و چشم و ابروی پر پشت روح الله خود را به جبهه های غرب کشور رساندند و خیلی هاشون همانجا ماندند و به خانه بر نگشتند. ولی خودش از کاروان شهادت جا ماند و فقط ارتحال کرد. روح الله عمل گرا بود، می دانست با اسلام و عقاید همتایان سوپر سنتی اش نمیتوان بنای حکومت اسلامی در دنیای مدرن به پا کرد، برای همین نگاه تند و تلخی به آنها کرد و حفظ نظامی که درست کرده بود را بالاتر از اجرای احکام سنتی اسلامی گذاشت و به آیندگان و پیروانش توصیه کرد نظام را از جان خود و دیگران عزیز تر بدانند تا او بتواند با «دلی آرام و قلبی مطمئن» در کاخ مرقدش به خواب ابدی فرو رود. روح الله برای بقای نظام اسلامی اش نیاز به چهره ای مقدس، امام گونه ، قاطع و در صورت نیاز خشن و سرکوبگر داشت. از خودش کاملا راضی بود، به خصوص پس از آن آخرین تابستان عمرش که کذایی شد، ولی حسینعلی را اینگونه نمی دید. مهمتر از همه اینکه او سید نبود و عمامه سفید داشت و همچنین نرم خو و ساده و رو راست و صادق بود و اصلا نمی توانست اسرار تاریک و سیاه حکومت را با آن لهجه شیرینش فاش نکند. ولی روح الله به جای اینکه سر زیر عبا برَد و افسردگی بگیرد از صندلی اش بلند شد و «با دلی پر خون حاصل عمرش را برای مصلحت نظام و اسلام» کنار گذاشت و سریعا اقدام به یافتن جانشین مناسب کرد. وقتی یک روز عصر و پس از صرف چای، از تلویزیون ایران تصاویر استقبال و ماچ و بوسه «بی نظیر» رهبر و حزب سر تا پا کمونیست و ضد خدای کره شمالی با رییس جمهور سید علی را دید و اقتدارش را پسند کرد، پس از سالها لبخندی ملیح زد و به احمد و اکبر جداگانه گفت: رهبر (بعدی) فقط سید علی!
عبدالله رفت و اسامه ماند و دوستانش، جوانهای طعم جهاد و پیروزی بر اَبَرقدرت چشیده. اسامه خود را در جامه امیر و نگهبان اسلام دید. دشمنش را از دور و نزدیک هدف گرفت. با بمب و هواپیما و هر چه دم دستش بود گرد و خاک به پا کرد، با طالب ها که می خواستند اسلام را بی آلایش و آرایش به شیوه بدوی اجرا کنند هم کاسه شد و در کنار هم ترس و نفرت بی سابقه از اسلام و مسلمین در قلوب نا مسلمانان فرو ریختند و سایر مسلمانان را در دوراهی تنگ و تقریبا غیر ممکن دفاع از آنها و یا انکار اسلام به اصطلاح طالبانی و القاعده ای قرار دادند. عبدالله آمده بود برای شکل دهی دستهای به هم پیوسته در جامعه متکثر اسلامی. دوست داشت جبهه جهادی متحدی علیه کفر درست کند اما توفیقش را نداشت. در میان مسلمانان سنّی هم که دولتی برامده از اسلام نبود که مشروعیتش محدود به مرز و قومیت و نوع خاص مذهب نباشه. عالم متفکر فعالی هم نبود چون عبدالله که وجهه ای نسبتا جهانی داشته باشه و پیر و جوان مسلمان را به هم وصل کنه. آنچه در معرض دید ماند، گروهها و نهضتهای جهادی سَلَفی نا همسو با یکدیگر و به شدت متخاصم با تفکر غیر خودی بودند، از القاعده و طالب ها گرفته تا داعش و طالب های نوظهور امروز، که بر روی توسل به خشونت و یا اجرای روباتیک وار و غیر قابل انعطاف شریعت متمرکز بوده اند.
بر خلاف عبدالله، روح الله قبل از رفتنش توانسته بود تو دهن دولت شاهنشاهی بزند و خودش به نمایندگی از بخش بزرگی از شیعه، دولتی تعیین کند و پرچمی بالا ببرد، اما همچنان «هیچ احساسی نداشت». و همین شد که سایر ایرانیان که یا شیعه و مسلمان نبودند و یا خیلی زیادی شیعه بودند و به قول خودشان با سیاست قهر، از همان اول نسبت به روح الله و حکومتش دل چرکین شدند. خود روح الله هم وقتی جوانتر بود فکر نمی کرد یهو «طوری بشه که مردم فکر کنند طوری شده» و انقلاب کنند، برای همین به نظریه حکومت داری شیعی اش که پس از چند سخنرانی در سالیان دورتر در حد یک کتاب کوچک پر از ابهام و اشکال منتشر کرده بود دستی نزده بود و در مورد جوانبش فکر نکرده بود.
در واقع چون اصلا متون سنتی شیعی حرف و نظر و خلاقیتی در مورد شیوه حکومت کردن نداشتند جز سفارش به سر در گریبان بردن و کار فرهنگی کردن تا زمان موعود نا مشخص، روح الله مجبور بود نظریه حکومت اسلامی اش را با کمک اندیشه سیاسی متفکران سنّی که در این زمینه حداقل دهها سال جلوتر بودند و بیشتر مخ سوزونده بودند سر هم کند. اینگونه بود که کتاب حکومت اسلامی روح الله به طرز مشکوکی شباهت بسیار زیادی با نظرات رشید رضای سنّی سَلَفی (ولی شیعی سازی شده اش) داشت که 1935 دنیا را ترک کرده بود و نظریه پرداز حکومت اسلامی پس از بین رفتن خلافت عثمانی بود. وقتی قانون اساسی ایران انقلابی بر اساس آن کتاب اجرا شد، روح الله در عمل دید که نمیشه زیاد با قید و بند دموکراتیک حکومت اسلامی داشت، از صندلی اش برخاست و قاطعانه سید علی و دوستان که در موردش سوال و شبهه داشتند را تفهیم کرد که حکومت اسلامی باید همان ولایت مطلقه ای باشد که خدا به رسولش واگذار کرده بود و به همه چیز تقدم دارد و هیچ خونی هم رنگین تر از خونی که در شاهرگ حیاتی نظام اسلامی می چرخد نیست. اینگونه بود که سید علی آینده را روشن دید و پس از آنکه در جلسه انتخابش به عنوان رهبر بعدی، پس از مطرح شدن نامش برای رهبری می خواست خون گریه کند برای جامعه اسلامی، ولایت مطلقه فقیه را با جان و دل پذیرفت و بر صندلی اش نشست و دیگر بر نخاست.
ادامه دارد....
برچسب:
نویسنده: مینا نصیری